تبليغاتX
دختر آریایی


دختر آریایی

نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 22:47 توسط روشنک| |

نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 22:44 توسط روشنک| |

باران که می بارد تو می آیی            باران گل، باران نیلوفر                    
    باران مهر و ماه و آئینه               باران شعر و شبنم و شبدر      


باران که می بارد تو در راهی            از دشت شب تا باغ بیداری
از عطر عشق و آشتی لبریز             با ابر و آب و آسمان جاری


غم می گریزد، غصه می سوزد        شب می گدازد، سایه می میرد
تا عطرِ آهنگ تو می رقصد              تا شعر باران تو می گیرد


از لحظه های تشنه ی بیدار             تا روزهای بی تو بارانی
غم می کشد ما را و می بینی         دل می کشد ما را تو می دانی
 
نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 22:39 توسط روشنک| |

چهار شمع به آهستگی می‌سوختند، در آن محیط آرام صدای صحبت آنها به گوش می‌رسید…
شمع اول گفت: “من صلح و آرامش هستم، هیچ کسی نمی‌تواند شعله مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودی می‌میرم…….”
سپس شعله صلح و آرامش ضعیف شد تا به کلی خاموش شد.
شمع دوم گفت: “من ایمان و اعتقاد هستم، ولی برای بیشتر آدمها دیگر چیز ضروری در زندگی نیستم پس دلیلی وجود ندارد که دیگر روشن بمانم………”
سپس با وزش نسیم ملایمی ایمان نیز خاموش گشت.
شمع سوم با ناراحتی گفت: “من عشق هستم ولی توانایی آن را ندارم که دیگر روشن بمانم، انسانها من را در حاشیه زندگی خود قرار داده‌اند و اهمیت مرا درک نمی‌کنند، آنها حتی فراموش کرده‌اند که به نزدیکترین کسان خود عشق بورزند …………..”
طولی نکشید که عشق نیز خاموش شد.
ناگهان کودکی وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را دید، گفت: “چرا شما خاموش شده‌اید، همه انتظار دارند که شما تا آخرین لحظه روشن بمانید ………”. سپس شروع به گریستن کرد………..
پــــــــس…
شمع چهارم گفت: “نگران نباش تا زمانیکه من وجود دارم ما می‌توانیم بقیه شمع‌ها را دوباره روشن کنیم، مـن امـــید هستم.
با چشمانی که از اشک و شوق می‌درخشید، کودک شمع امید را برداشت و بقیه شمع‌ها را روشن کرد.
نور امید هرگز نباید از زندگی شما محو شود

نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 22:6 توسط روشنک| |

یک روز پدر بزرگم  برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی که بسیار گرون قیمت بود، و با ارزش، وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود خودته، و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده، من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم،

 چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندی ؟ گفتم نه، وقتی ازم پرسید چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندی زد و رفت،

همون روز عصر با یک کپی از روزنامه همون زمان که تنها نشریه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روی میز، من داشتم نگاهی بهش مینداختم که گفت این مال من نیست امانته باید ببرمش،

به محض گفتن این حرف شروع کردم با اشتیاق تمام صفحه هاش رو ورق زدن وسعی میکردم از هر صفحه ای حداقل یک مطلب رو بخونم.

در آخرین لحظه که پدر بزرگ میخواست از خونه بره بیرون تقریبا به زور اون روزنامه رو کشید از دستم بیرون و رفت. فقط چند روز طول کشید که اومد پیشم و گفت ازدواج مثل اون کتاب و روزنامه می مونه، یک اطمینان برات درست می کنه که این زن یا مرد مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست که فکر میکنی همیشه وقت دارم بهش محبت کنم، همیشه وقت هست که دلش رو به دست بیارم، همیشه می تونم شام دعوتش کنم اگر الان یادم رفت یک شاخه گل به عنوان هدیه بهش بدم، حتما در فرصت بعدی اینکارو می کنم حتی اگر هرچقدراون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفیس و قیمتی، اما وقتی که این باور در تونیست که این آدم مال منه، و هر لحظه فکرمیکنی که خوب اینکه تعهدی نداره میتونه به راحتی دل بکنه و بره مثل یه شیء با ارزش ازش نگهداری می کنی و همیشه ولع داری که تا جاییکه ممکنه ازش لذت ببری شاید فردا دیگه مال من نباشه، درست مثل اون روزنامه حتی اگر هم هیچ ارزش قیمتی نداشته باشه...

نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 13:13 توسط روشنک| |

به روایت افسانه‌ها روزی شیطان همه جا جار زد كه قصد دارد از كار خود دست بكشد و وسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد. او ابزارهای خود را به شكل چشمگیری به نمایش گذاشت. این وسایل شامل خودپرستی، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرت‌طلبی و دیگر شرارت‌ها بود. ولی در میان آنها یكی كه بسیار كهنه و مستعمل به نظر می‌رسید، بهای گرانی داشت و شیطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد. 
كسی از او پرسید: «این وسیله چیست؟» 
شیطان پاسخ داد: «این نومیدی و افسردگی‌ست.» 
آن مرد با حیرت گفت: «چرا این قدر گران است؟» 

شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: «چون این مؤثرترین وسیلة من است. هرگاه سایر ابزارم بی‌اثر می‌شوند، فقط با این وسیله می‌توانم در قلب انسان‌ها رخنه كنم و كاری را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم كسی را به احساس نومیدی، دلسردی و اندوه وا دارم، می‌توانم با او هر آنچه می‌خواهم بكنم. من این وسیله را در مورد تمامی انسان‌ها به كار برده‌ام. به همین دلیل این قدر كهنه است.

راست گفته‌اند كه شیطان دو ترفند اساسی دارد كه یكی از آنها نومید كردن ماست. به این طریق دست كم مدتی نمی‌توانیم برای دیگران خدمتی انجام دهیم و مفید باشیم. ترفند شیطانی دیگر تردید افكندن در وجود ماست، تا رشتة ایمانمان كه ما را به خدا متصل می‌كند، گسسته شود. 
پس مراقب باشید كه فریب این دو ترفند را نخورید! 


نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 12:39 توسط روشنک| |

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گرباخاک اندامم چه خواهدساخت

ولی بسیارمشتاقم که ازخاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشدبدست کودکی گستاخ وبازیگوش

واو هرروز پی در پی دم گرم خودش رادرگلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را بیدار سازد

بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 10:0 توسط روشنک| |

نوشته شده در دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 2:21 توسط روشنک| |

دوست داشتن از عشق برتر است.
عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی,اما دوست داشتن پیوندی خوداگاه و از روی بصیرت روشن و زلال.عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد,دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد
عشق در غالب دل ها,در شکل ها و رنگ های تقریبا مشابهی متجلی می شود و دارای صفات و حالات  و مظاهر مشترکی است اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می گیرد و چون روح ها بر خلاف غریزه ها هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه ی خویش دارد می توان گفت که به شماره ی هر روحی دوست داشتنی هست.
عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند و بر آشیانه ی بلندش روز و روزگار را دستی نیست...
عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در((دوست))می بیند و می یابد.
عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی,بی انتها و مطلق.
عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن.
عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد.
عشق خشن است و شدید و در عین حال پایدار و سرشار اطمینان.
عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر.از عشق هر چه بیشتر می نوشیم سیراب تر می شویم و از دوست داشتن هر چه بیشتر,تشنه تر,عشق هر چه دیرتر می پاید کهنه تر می شود و دوست داشتن نوتر.
..............
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 12:26 توسط روشنک| |

مرا کسی نساخت,خدا ساخت,نه آنچنان که کسی می خواست که من کسی نداشتم تنها کسم خدا بود ,کس بی کسان.او بود که مرا ساخت آنچنان که خودش خواست نه از من پرسید نه از من دیگرم.من یک گل بی صاحب بودم.مرا از روح خود در آن دمید و بر روی خاک و در زیر آفتاب تنها رهایم کرد.
((مرا به خودم وا گذاشت))
عاق آسمان!کسی هم مرا دوست نداشت,به فکرم نبود.وقتی داشتند مرا می آفریدند,می سرشتند,کسی آن گوشه خدا خدا نمی کرد.وقتی داشتم روح می پذیرفتم,شکل می گرفتم,قد می کشیدم,چشم هام رنگ می خورد,چهره ام طرح میشد,بینی ام نجابت می گرفت,فرشته ی ظریف و شوخ و مهربان و چابک پنجه ای,با نوک انگشتان کوچک سحر آفرینش,آن را صاف و صوف نمی کرد,بر انگاره ی ((کاشکی))که تک درختی خشک بر پرده ی خیالش تصویر کرده است آن را تیز و عصیانگر و مهاجم نمی پرداخت,وقتی می خواستند قامتم را برکشند,خویشاوند شاعر خیال پرور و بلند پروازی نداشتم تا خیال و ارزوی خویش را نثار بالای من کند.وقتی می خواستند کار دل را در سینه ام آغاز کنند آشنایی دلسوز و دل شناس نداشتم تا برود و بگردد و از خزانه ی دل های خوب بهترین را برگزیند,وقتی روح را خواستند در کالبدم بدمند هیچ کس پریشان و ملتهب دست به کار نشد تا از نزهتگه ارواح فرشتگان,قدیسان,شاعران,عارفان و الهه های زیبایی های روح و خدایان هنر و احساس و ایمان,نازترین و نازنین ترین را انتخاب کند...

((دکتر علی شریعتی))
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 19:9 توسط روشنک| |

نوشته شده در شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 11:45 توسط روشنک| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست